سرزمین تنهایی ها free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
سلام
سلام به همه ی عاشقان این سرزمین تنهایی ها
کسانی که همیشه عشقشون رو دوست دارن و عاشقانه اورا می پرستند
با توجه به هدفم که در سایت نوشته شده می خوام این باراز زمان تنهایی بگم
زمانی که یک عاشق در کلبه ی دلتنگی های خود تنها در فکر عشقش نشسته
من می خوام به همه ی این عاشق ها بگویم که لحظه های عشق
فقط شادی و نشاط نیست بلکه غم و اندوه هم داره
مثل غم دوری
توی اون تنهایی ها و بی قراری ها به نظر من بهترین کار با توجه به این ماه عزیز
( رمضان ) که دروازه های آسمان رو به انسان باز شده
مناجات با پیوند دهنه ی قلب ها است
در حالی که دلت به شدت تنگه برای دیدن عشقت و در آغوش کشیدن او
و در حالی که از غم دوری او بد جوری بی قرار شدی .........
اره بهترین کار مناجات با خالق زیبایی هاست
حالا می خواهم زبان مناجات را به عاشق های این سرزمین تنهایی ها یاد بدم
تا مناجاتی باشد از زبان دل هزاران عاشق این سرزمین تنهایی ها
آمین
ای خدای مهربون
باز هم یک روز به شب رسید و او نیامد ...........
باز هم من توی این شب با اون همه ستاره و در کنار ماه مهربون
من نگران هستم و تنها .................
ای عشق مهربونم
بیا و ببین که من باز از دوریت زانوی غم بغل گرفته ..............
چقدر دلم برایت تنگ شده ...............
چقدر دوست داشتم حالا بودی و با کلام قشنگ و دوست داشتنیت آرومم می کردی ...
وقتی نیستی از همه جا غم میباره .............
آسمون هم دلش گرفته .............
ای خدای مهربان
گاهی وقتا از فشار غم و دوری او بد جوری دل تنگ میشوم
ای خدای مهربون
خیلی سخته کسی رو عاشقانه دوست داشته باشی .......
و نتوانی ببینیش و فقط تنها همدمت
انتظار روزی است که او برگرده ..............
ای خدای مهربون
آخه چطوری می توانم بدون او رو تحمل کنم ؟ ..............
اونی که اسمش
یاد و خاطراتش
خوبی هاش
مهربونی هاش
جزئی از زندگی من شده
اونی که توی تمام روز و شبم
تمام لحظه هام
و در دل و جان و زندگی من حضور داره ..................
ای خدای مهربون
کاش حالا صدای من به گوشش میرسید تا به او بگیم
تو تپش قلب منی
صدای نفس های منی
تو قطره های اشک دلتنگی های منی
تو همه ی هستی منی
تو نهایت عشق و امید و آرزویی
که خدای مهربون توی قلب من قرار داده
آخه خدا می خوام او بفهمه
که بیشتر از هر چیزی که که تو دنیا هست دوستش دارم .............
*****
خدایا آخه من چی کار کنم ؟ .............
بگو با این دلتنگی هام چی کار کنم ؟ .................
*****
ای خدای مهربون
میدونم تو مهربونی ، قادری ، بخشنده ای
عاشقات رو دوست داری
کاری کن تا صدای من به گوش عشقم برسته که بهش میگم :
ای همه هستی من
ای همه وجود من
ای کسی که تمام وجودم
لحظه هام
نفس هام
همه و همه و همه رو لبریز خودت کردی ............
با من بمون و ببین وقتی هستی دلم به آرامش میرسه
به خدا از تو هم هیچ انتظاری ندارم .........
نمی خوام هیچ کاری بکنی ..............
فقط بزار دوستت داشته باشم ............
و تو هم من رو دوست داشته باش و تنهام نزار ................
بزارهمه عشق و احساسم رو نثارت کنم
آخه دوستت دارم ..............
آخه تو ذره ذره وجود منی
همه هستی منی
تا ابد عشق و یاد و خاطرت تو دلم جاویده ................
آخ ای خدای مهربون ..............
این همه گفتم و هنوز هیچی نگفتم .................
هرچقدر هم بگویم باز قطره ای از دریای عشقم به او گفتم ...............
خدایا خودت همه چیز رو خودت میدونی ...........
چه نیازی به گفتن منه ...............
خدایا
بدجوری دلم واسش تنگ شده ..............
یه کاری کن
امیدم
عشقم زندگیم
ماهم
زود برگرده
مراقبش باش ..............
باشه ای خدای مهربون ! ...........
*****
********
امیدوارم این مناجات من
مناجاتی باشه از دل عاشق هزاران عاشق این سرزمین تنهایی ها
آمین
سلام
سلام به همه ی جوانان این سرزمین تنهایی ها
حال می خواهم با توجه به هدفم از صبر و استواری و مبارزه از گذشت
و از خود گذشتگی یک عاشق بنویسم چون در زندگی و مهم تر درعشق
برای این که غم و غصه ما را خسته نکند و یا بخواهیم فروتنی و درصد
عشقمون را به معشوق نشان بدهیم گذشت لازم هست 0
می خوام داستان یک فرشته ای رو بگم که عاشق یک مرد خوب و مهربون
شد که در زمین زندگی میکرد ........
داستان از جایی شروع شد که او برای یک ماموریتی به زمین آمد و فرشته
قصه ی ما با دیدن آن مرد یک دل نه ؛ صد دل عاشقش شد ....
تا جایی که عشق را در حد پرستش دوستش داشت
من حالا میخواهم از زبان قلب آن فرشته معنای گذشت و فدا کاری را نشان
بدهم تا معشوق های این سرزمین تنهایی ها وقتی به صداقت و پاکی عشق ...
عاشقشون با خبر شدن از خود گذشته باشن و به حرمت عشق بین خودشون
از هر چی که دارن گذشت کنن ( افکار ، حرف مردم ، سختی زندگی و .. )
و به طرف عشقشون برون ، چون ممکنه یک ثانیه بعد خیلی دیر شده باشه
خیلی دیر...................
و چنین هست سرنوشت فرشته ی عاشق داستان من ..................
فرشته تصمیمش رو گرفته بود ، پیش خدا رفت و گفت :
ای خدای مهربون ...........
ای پیوند دهنده ی قلب ها ................
ای که توی قلب های ما عشق رو قرار میدهی
توی زمین یکی هست که عاشقانه و قلبا من رو دوست داره
و من نور عشق و محبت را توی قلبش و چشماش دیدم
ای خدای مهربون به من اجازه بده برم روی زمین
و در کنار اون عاشق و دلباخته ی خودم زندگی کنم
ای خدای مهربون
تنها او هست که به من خوشبختی و لذت زنده بودن رو درطول زندگی هدیه میده
ولی خدا به فرشته گفت :
تو فرشته هستی و او یک انسان
تو توی بهشت هستی و اون روی زمین خاکی
فرشته گفت :
ای خدای مهربون تو که عشق و مهربونی رو خلق کردی
مگه خودت به من یاد ندادی چگونه دوست داشته باشم ؟
مگه مهر دنیا رو به من نشان ندادی ؟
مگه تو نبودی که طعم لذت عشق رو به چشاندی ؟
می خوای من رو امتحان کنی ؟
آخه ای خدای مهربون راه از این قشنگ تر بلد نبودی ؟
آخه تو که داری من رو می سوزونی !
ای خدای مهربون شعله ی آتشی رو که توی سینم گذاشتی خیلی داغه !
ای خدای مهربون
دارم از عشق این انسان زمینی میسوزم
یاد او داره من رو از دوری اون آتش میزنه
اما ای کاش می دانستی که اگر خاکسترهم بشم
باز دلم اون انسان خاکی را می خواهد
کسی که شده همه چیزم
کسی که بعد این همه مدت شده همه ی وجودم
کسی که مثل اون برام پیدا نمیشه
کسی که بعد تو می پرستمش
آخه ای خدا یه چیزی بگو .............
فرشته ادامه داد :
ای خدای مهربون بابرکن قصه ی فرشته بودنم زیادی غم انگیز شده
ای خدای مهربون
پایان قصه ی من رو عوض می کنی ؟
آخه چرا چیزی نمیگی ؟ .... نکنه با من قهری ؟ .... حق هم داری ....
آخه من یک فرشته ی عاشقم و گناه کارم
تاوان این گناه چیه ؟ ..... بزرگترین مجازاتش چه ؟ ..........
هر چی باشه قبوله ! ......... دیگه مهم نیست ! ............
ببین اعتراف هم می کنم
فرشته توی آسمان ها فریاد زد و گفت
من عاشقم .....
اره بدون ترس میگم ..... من عاشقم
و با همه ی انرژیم .... و با همه ی وسعت قلبم .....
و با همه ی استعدادم
فریاد میزنم
دوستش دارم .... دوستش دارم .... دوستش دارم
فرشته به خدا گفت
کاش از خودت می پرسیدی منظور این فرشته چیه ؟
آخ ای کاش نبودم و نمیدیدم ............
نمیدیدم که باغ عشق رو به آدم ها میدی و به راحتی آتیششون میزنی
نمیبینی اون وسط قلبشون چه آتشی میگیره .........
ای خدای مهربون می خوای چی رو نشان بدی ؟
قدرتت رو ؟ ...... عظمتت رو ؟ .........
میدونم ...
میدونم همه چیز در دست توست....
ولی ای کاش بیشتر هوای فرشته ها رو هم داشتی
آخه اونا هم عاشق میشن حتی عاشق یک عشق زمینی
فرشته ادامه داد :
ای خدای مهربون دیگه بسمه .....
دیگه تحمل دوری او را ندارم ..................
دیگه هیچی را قبول ندارم ....
دیگه دلت برام نسوزه ....
من را ببخش .....
میرم پیش عشقم تا آروم بگیرم ....
اره میرم اما این بار نه به قصد مردن ، بلکه به قصد زندگی
فرشته زندگی می خواد ..... فرشته آه نیست .....
فرشته اشک نیست .....
فرشته زندگیه ، فرشته یعنی عاشق
عاشق غریبه ی راه دورش ....
چشم به راه و منتظرش
منتظر تا به لحظه ی امن با اون بودن
فرشته بالاخره تصمیمش را گرفت
ازجاش بلند شد و رفت بالهاش را به خدا پس داد
و پیراهن عشق پوشید و رفت ؛ تا خاک زمین دامن گیرش بشه
و رفت تا
تمام وجودش رو ........
احساسش رو .............
هستیش رو ...............
نثار کسی بکنه که با تمام وجود دوستش داره
.............................
..................
......
..
امیدوارم همه ی معشوقه های این سرزمین تنهایی ها
با خواندن این متن نظرشون تغییر کنه و در حالی که
به عشق یارشون ایمان دارن ازهمه چیزخود بگذرند
و به طرف او بروند که خیلی تنهاست .......... !!!
به امید روزی که هیچ عاشقی تنها نباشه
آمین
عزیزانم شما می توانید متن و نوشته های پیشین من را
در آرشیو و گالری کارت پوستر های نیما
این سایت مطالعه کنید
نظر یادتون نره
ممنونم
سلام
سلام به همه ی عاشقان این سرزمین تنهایی ها
در این پست از زبان و درد دل دو گروه از عاشقان سرزمین تنهایی ها
صحبت خواهم کرد ..........
گروه اول ...
عاشقانی که معشوقشون از آنها دور است
گروه دوم ...
عاشقانی که عشقشون در کنارشون هست ولی
یا
نمی توانن حرف دلشون را در قالب جمله به
معشوقشون بیان کنن
یا
نمیدونن چی باید به عشقشون بگویند ... !؟!
یا چطوری سفره دلشون را باز کنن تا به او
بگویند چقدر دوستش دارند !
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی...
آره بازم منم، همون ديوونه هميشگی تو
فدای مهربونيات، چه می کنی با سرنوشت؟...دلم برات تنگ شده
حال منو اگه بخوای، رنگ گلای قاليه...
جای نگاهت بدجوری تو صحن چشام خاليه
ابرا همه پيش منن، اينجا هوا پر از غمه...
از غصّه هام هر چی بگم، جون خودم بازم کمه
ديشب دلم گرفته بود، رفتم کنار آسمون...
فرياد زدم يا تو بیا، يا ای خدای مهربون منو برسون پیش او
اویی که من تنها هستیش هستم و تنها هستی او در این دنیا من
فدای تو، نمي دونی بی تو چه دردی کشيدم...
رفتي و من تنها شدم با غصّه های زندگی...
قسمت تو سفر شد و، قسمت من تنهایی
نمی دونی چقدر دلم تنگه برای ديدنت...
برای مهربونيات،
نوازشات،
بوسيدنت
به خاطرت مونده يکی هميشه چشم براهته؟...
يه قلب تنها و کبود هلاک يه نگاهته؟
بيشتر از اين منو نذار تو غصّه و دلواپسی ها .......
يه وقت منو گم نکنی تو دود اين شهر غريب..
فدای تو
يه وقت شبا، بی خوابی خستت نکنه...
غم غريبی عزيزم، زرد و شکستت نکنه
چادرشب لطيفتو، از روت شبا پس نزنی...
تنگ بلور آبتو يه وقت ناغافل نشکنی ......
اگه واست زحمتی نيست یه نگاهی هم به ماه بنداز...
منم تورو سپردمت دست خدای مهربون .....
راستی ديروز بارون اومد، منو خيالت تر شديم...
رفتيم تو قلب آسمون، با ابرا همسفر شديم .......
از وقتی رفتی، آسمونمون پر کبوتره...
زخم دلم خوب نشده، از وقتی رفتی بدتره
غصّه نخور، تا تو بيای حال منم اينجوريه...
سرفه های مکرّرم مال هوای دوريه
گلدون شمعدوني مون عجيب واست دلواپسه...
مثله يه بچه که باراوّله ميره مدرسه
از وقتی رفتی، تو چشام فقط شده کاسه ی خون...
همش يه چشمم به دره، يه چشم ديگم به آسمون ....
يادت مياد گريه هامو ريختم کنار پنجره؟...
داد کشيدم تورو خدا نامه بده، يادت نره
يادت مياد گریستی و گفتی:
حالا بذار برم...تو رفتي و من تاحالا کنار در منتظرم
خاطرات نازنين تو، با چندتا گل خشکیده کنارمه...
يه بغض کهنه، چند روزه دائم در انتظارمه....
تنها دليل زندگی دوستت دارم...
داغ دلم تازه ميشه، اسمتو وقتی ميارم
وقتی تو نيستی چه کنم با اين دل بهونه گير؟...
مگه نگفتم چشماتو از چشم من هيچ وقت نگير؟
حرف منو به دل نگير، همش مال غريبيه...
تو رفتی، من تنها شدم، چه دنيای عجيبيه
زودتر بيا، بدون تو اينجا واسم جهنمه...
ديوار خونمون پر از سايه ی غصه و غمه
تحمّلی که تو دادی، ديگه داره تموم مي شه..
دلم واست شور می زنه، این حس توی دل من یه حس غریبیه
تورو خدا با خوبيات، رو هيچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش می کنم...
به جون تو، فقط دارم يه قدری خواهش می کنم
ای عشق مهربونم ، ای امید زندگیم ، دلیل زنده بودنم
خیلی خیلی مراقب خودت باش و بدون
که خیلی دوستت دارم
اگه بخوام برات بگم چقدر دوستت دارم ، شايد بشه صدتا کتاب...
که هر صفحش، قصّه ی چندتا درده و چندتا عذاب
می گم شبا ستاره ها، تا می تونن دعات کنن...
نورشون و بدرقه ی پاکی خنده هات کنن
يه شب تو پاييز، که غمت سربه سر دلم ميذاره...
به ماه میگم یادت و برام شبها بیاره
از شما عزیزانم میخوانم
اگه عاشقین
اگه یکی رو خیلی دوست دارین
اگه مدتهاست به عشقت نگفتی دوستش داری
اگه اگه اگه ...............
همین حالا پاشو و بدون هیچ درنگ این کارو بگن
چون ممکن است فردا خیلی دیر شده باشه
خیلی دیر
عزیزانم شما میتوانید شعر و داستان های
قبلی را در آرشیو سرزمین تنهایی ها
و گالری کارت پوستار های نیما
مطاله کنید
شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و
عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
سلام
سلام به همه ی جوانان سرزمین تنهایی ها
از این تاخیر یک ماهه عذر خواهی میکنم
در این پست میخوام از یک ضرب المثل قدیمی بنویسم
از ضرب المثلی که همه ما میشناسیم
نوش دارو بعد از مرگ سهراب
میدونم همه ی ما با این مثل خیلی خوب آشنا هستیم
حالا میخوام این ضرب المثل را در قالب درد دل یک عاشق تنها
بنویسم ، عاشقی که عشقش را بعد مدتها تنهایی و سختی کشیدن
در کنار خود میبیند ...........
(( این داستان زبان حال عاشقانی هست که
یا عشقشون یک طرفه هست ...........
یا عشقشون آنها را تنها گذشته .........
ویا ............ ))
و این هست درد دل عاشق خسته و تنهای داستان من
کجا بودی ........
کجا بودی وقتی برات شکستم
یخ زده بود شاخه ی گل تو دستم
کجا بودی وقتی غریبی و درد
داشت منه تنها رو دیوونه میکرد
کجا بودی وقتی که از پنجره
میپرسیدم این چندمین عابره
کجا بودی وقتی تو رو می خواستم
که دستات آروم بشینه تو دستم
کجا بودی وقتی که گریه کردم
ازتو به آسمون گلایه کردم
کجا بودی وقتی کنار عکسات
شبا نشستم به هوای چشمات
کجا بودی تو لحظه ی نیازم
وقتی میخواستم دنیامو بسازم
کجا بودی ببینی من میسوزم
عین چشات سیاهه رنگ روزم
کجا بودی تشنه ی چشمات بودم
نبودی من عاشق دنیات بودم
کجا بودی وقتی دیوونت بودم
وقتی که بیقرار شونت بودم
کجا بودی وقتی چشام به در بود
ترانه هام شکایت سفر بود
نبودی پیش منه بی ستاره
ترک میخورد دلم با یک اشاره
کجا بودی وقتی که می نوشتم
ترانه هام همه ماله فرشتم
کجا بودی وقتی که پر پر شدم
سوختم و از غمت خاکستر شدم
کجا بودی ببینی فصل بهار
همه میگفتن تو گذاشتیم کنار
سرزنشای مردم رو شنیدم
هر چی که باورت نمی شه دیدم
کنایه هاشونو به جون خریدم
نبود ستاره م شبا گریه چیدم
کجا بودی وقتی بهم خندیدن
رد شدن و همدیگه رو بوسیدن
کجا بودی ببینی خستگیمو
آب شدن شمعای زندگیمو
همه سراغ تو رو می گرفتن
زیر لبی یه چیزایی میگفتن
می خندیدن اما تنم می لرزید
کجا بودی وقتی چشام میترسید
کجا بودی وقتی سحر نداشتم
سیاهی بود از تو خبر نداشتم
کجا بودی وقتی که اشکام میریخت
خون جای گریه از توی چشمام می ریخت
کجا بودی وقتی باید میموندی
غصه مو از لحن صدام می خوندی
کجا بودی نگام به در سفید شد
هر کی به جز من از تو نا امید شد
کجا بودی وقتی دعای داغم
میزد به سقف کوچیک اتاقم
کجا بودی وقتی صدات میکردم
به آسمون رسید صدای دردم
کجا بودی من از خودم گذشتم
هر جا بگی رو دنبال تو گشتم
کجا بودی ببینی آبروم مرد
اما به خاطر چشات قسم خورد
خنده واسه همیشه از لبام رفت
رسیدن از مرمر رویاهام رفت
کوچه ی انتظار رسید به بن بست
دلم میگفت اون سر وعدهاش هست
کجا بودی که از نفس افتادم
روزی یه بار زنده شدم جون دادم
وقتی که این بازیا رو می کردی
من میدونستم داری بر میگردی
پاهای خسته تو بذار رو چشمام
بگو که دیگه نمی ذاری تنهام
بگو هنوز دوستم داری با منی
بگو محاله قلبمو بشکنی
کجا بودی ببینی بی ستارم
ببینی جز تو کسی رو ندارم
غم نبودنت مث آتیشه
تو این دو خط ترانه جا نمیشه
ولی میبینیم که عاشق داستان در اوج نا امیدی هنوز امید به معشوق
و برگشت او داشت و به عشقش امیدوار بود
کاش همه ما جوانان این سرزمین تنهایی ها وقتی از وجود عشق در
قلبون مطمئن شدیم ، با تمام وجود و تا آخرین نفس برای عشقمون و
به حرمت قلبون و معشوقمون کم کاری نکنیم
و نریم سراغ عشقی دیگر ........ !!!
عزیزانم شما میتوانید شعر و داستان های
قبلی را در آرشیو سرزمین تنهایی ها
و گالری کارت پوستار های نیما
مطاله کنید
بذار یواش شروع کنم ، سلام گلم ، هم نفسم
آرزوهام راضی شدن ، دیگه بهت نمی رسم
گفتم چیا گفتی بهم ، گفتی که آینده داری
دنیا همش عاشقی نیست ، گریه داره ، خنده داره
گفتم که گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی
به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش کسی
خلاصه گفتم که چشات قصد رسیدن نداره
رؤیاها کاله و دستات خیال چیدن نداره
گفتم که گفتی زندگیت غصه داره ، سفر داره
هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره
گفتم فقط می خوای واست یه حس محترم باشم
عاشقیمو قایم کنم ، تو طالع تو کم باشم
گفتم که گفتی ما دو تا به درد هم نمی خوریم
ولی یه جا مثل همیم ، هر دومون از قصه پریم
گفتم تو گفتی می تونیم یادی کنیم از همدیگه
اما کسی به اون یکی لیلی و مجنون نمی گه
گفتم تو گفتی سهم مون از زندگی جدا جداست
حرف تو رو چشم منه ، اما اینام دست خداست
هر چی که تو گفته بودی ، گفتم به دل بی کم و بیش
حال خودم ؟ نه راه پس مونده برام نه راه پیش
این حرفای خودت بوده ، از من دیوونه تر دیدی ؟
اصلا نگفتم اینا رو خودت دیدی یا شنیدی
دلم که حرفاتو شنید ، اول که باورش نشد
ولی نه ، بهتره بگم ، نفهمیدش ، سرش نشد
یه جوری مات و غمزده ، فقط به دورا خیره شد
رنگ ازرخش نه ، نپرید ، شکست و مرد و تیره شد
بلور رویا هام ولی چکید ، مث خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشید ، رسید ته کوچه ی مرگ
راستش ازم چیزی نموند ، به جز همین جسم ظریف
خوب می دونی چی می کشه غریب تو خونه ی حریف
نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقونه نیست
رؤیا و آرزوم که هیچ ، حتی دل دیوونه نیست
زیبا باید تنهایی من این نامه روسیا کنم
رسم گذشته ها می گه باید به تو نگا کنم
حرفاتو گفتم به خودت ، ببینی راستی تو زدی
اصلا توی ذات تو هست ، یه همچی چیزی بلدی ؟
اگر تو بیداری بودی ، بشین میادش خبرم
اگر نگفتی بنویس ، من می خوام از خواب بپرم
دوستت دارم چه توی خواب ، چه توی مرگ و بیداری
فدای یک تار موهات ، که تو من و دوست نداری
مواظب آدما باش ، زندگی گرگه زیبا جون
خدای رویای منم ، هنوز بزرگه زیبا جون
چه خوبه همه ی جوانان سرزمین تنهایی ها مثل عاشق داستان من
در اوج نا امیدی و تنهایی و غم شکست درعشق به خدای مهربون
امید داشته باشن و هیچ وقت شکست را قبول نکنن و همیشه در
راه عشق و زندگی مبارزه کنن تا در نهایت به پیروزی و معشوق
خود برسند انشاالله
عزیزانم شما میتوانید شعر و داستان های
قبلی را در آرشیو سرزمین تنهایی ها
و گالری کارت پوستار های نیما
مطاله کنید
سلام
سلام به همه ی جوانان این سرزمین تنهایی ها
ابتدا میخوام از دیر به روز کردن سرزمین تنهایی ها عذر خواهی کنم
این روزا پادشاه مشغله کاریش زیاد شده و خیلی هم خسته هست
اصلا دست و دلش به نوشتن نمیره یا وقتی مینویسم اونی نمیشه که من
میخوام و چون من همیشه دنبال بهترین هستم سعی میکنم ننویسم تا
اینکه بنویسم و ساده یا زشت از آب در بیاد
یه دعا .........
خدایا خداوندا
تو رو به بزرگیت قسم
تو رو به چهارده معصوم قسم
توی این سرزمین تنهایی ها هیچ جوونی را تنها و به حال خودش وا نگذار
آمین
در این پست می خواهم از زبان دل خیلی از جوانان این سرزمین تنهایی ها
بنویسم ، توی این سرزمین دوست داشتنی اما تنها دختر پسرایی هستن که
خیلی خوب و دوست داشتنی و با صداقت و خلاصه بگم از همه نظر کامل
ولی تنهای تنهان حالا به دلایل مختلف مثلا یا کار یا درس یا غرور و شایدم
تا حالا نمی خواستن کسی رو داشته باشن ولی یه دفعه خودشون رو تنها دیدن
خوب به تعداد آدمای روی زمین راه برای فرار از تنهایی هست
مثلا
یکی پناه میبره به خدا و بیخیال زمین و زمینی میشه
یکی خودشو لابلای کارا و برنامه های روز مره گم میکنه
یکی هم میره دنبال یار گمشده ی خودش
و............
حالا میخوام این سوال را از تو عزیز مهربون که حالا
میهمان پادشاه توی سرزمین تنهایی ها هستی بپرسم ؟
تو اصلا تنهای هستی ؟
اگه تنها هستی تنهاییت رو چطوری پر میکنی ؟
و حال این شعرم را تقدیم میکنم به شما .........
شعری که مطمئنم زبان حال خیلی از شما عزیزانم هستش .....
من کجا پیدا کنم گمشده ام را ؟؟؟ ..........................
من کجا پیدا کنم گمشده ام را ؟؟
لابلای آن درخت پسته ی وحشی
یا پس انبوه جنگل های تنها
در پر سبز قبا
یا در سرود آبشاران بهاری ؟؟
من کجا پیدا کنم گمشده ام را ؟؟
در نگاه تیره دریای شب !
یا در خروش آتشفشان ها ؟؟
در فروغ اختران
یا در سکوت کهکشان ها
در هزار سال نوری
یا که در سالان بی نور فراری ؟
من کجا پیدا کنم گمشده ام را ؟؟؟
در نگاه پر نشاط کودکان
یا در غم پنهان پیران
یا در پناه سنگر آزادگان
یا در شکیبائی پر خشم اسیران
یا در تلاش ره گشای کاروان ها
یا که در پیروزی امید واری ؟؟؟
من کجا پیدا کنم گمشده ام را ؟؟؟ .................
عزیزانم شما میتوانید شعر و داستان های
قبلی را در آرشیو سرزمین تنهایی ها
و گالری کارت پوستار های نیما
مطاله کنید
سلام
سلام به همه جوانان این سرزمین تنهایی ها
در پست قبل از درد دل یه قاصدک نوشتم ...
از قاصدکی گفتم که روزگاری ...
همبازی بچه ها ، پیام رسان نوجوانان ، همدم جوانان و سنگ صبور پیران
بود ولی حال تنها و غریب شده بود و چه غمگین و زیبا درد دل کرد ...
ولی در این پست جدید با توجه به هدف سرزمینم که بیان کننده
زیبایی یا تلخی زندگی وعشق هست ، از ملاقاتی شیرین بین دو
عاشق مینویسم و میخواهم بیان کنم که همیشه بعد سختی ها و
جدایی هایی که بین ما آدم هاست روز های شاد و شیرین با هم
بودن هم فرا میرسد و اینجاست که صبر ارزش واقعی خود را
پیدا میکند......
ملاقاتی شيرين
روز محبت فرا رسيد ،
روز ديدن تنها وجودم فرا رسيد
از دور نگاه عاشقش را در خود يافتم
آري همسفر زندگي ام را دوباره ملاقات ميکردم
دستانش دردستانم بود و نگاهمان به هم گره خورده بود
چه لحظه شيريني بود
زيباترين لحظات عمرم را در کنار او بودن احساس ميکردم
و از گرمی وجودش گوارا مي شدم
سرم را بر روي شانه هاي هميشه مهربانش گذاشتم
و با هم درد دل کرديم
او از عشق گفت و من از ماندن
او از محبت دم زد و من از سوختن
او از دوست داشتن گفت و من ...
تمام قلبم را باري ديگر به او بخشيدم
ثانيه ها سريع ميگذشت
دستي بر صورتم کشيد و بر صورتم بوسه اي
گرماي وجودش تمام اطرافم را پر کرده بود
دوست داشتم فرياد
بزنم که دوستت دارم اي همسفر جاده زندگي ام
گرفتن دستان گرمش به من غرور ميداد
به خود گفتم
من فقط براي او هستم و او نيز براي من
از تمام وجودم به او عشق مي ورزيدم
بر نگاهش مهربانش خيره ميگشتم
لحظه باور نکردي بود زماني که ...
اشک در چشمان هر دويمان حلقه ميزد
آن زمان باور کردم که بيش از عشق بر او عاشقم
در کوچه هاي خلوت دوستي با هم قدم ميزديم و از عشق ميگفتيم
تا آن لحظه به پايان رسيد.
اي قشنگترين لحظه زندگي ام
هميشه به يادت زنده خواهم ماند
اي نازنين عاشقم ، بيشتر از هميشه
دوستت خواهم داشت و تا ابد به انتظارت خواهم ماند.
آرزو میکنم
همه جوانان این سرزمین تنهایی ها
در زندگی و به ویژه در عشق صبور باشند و با منطق عمل کنند
تا روز های شیرین با هم بودن و شیرین زندگی فرا برسد
آمین
عزیزانم شما میتوانید شعر و داستان های
قبلی را در آرشیو سرزمین تنهایی ها
و گالری کارت پوستار های نیما
مطاله کنید
سلام
سلام به همه ی مسافرین سرزمین تنهایی ها
این بار می خوام از غم دل قاصدک برای شما حرف بزنم از قاصدکی بگم
که روزگاری دلخوشی کودکان ، شنونده ی آرزوهای نوجوانان ، کبوترنامه
بر جوانان و در آخر سنگ صبور پیران بود
قاصدکی که
وقتی یک کودک اون را می دید با شادی و خوشحالی زیاد و با هزار زحمت
می گرفتش و با قاصدک از بازی ها و شادی ها و شیطونی های شیرین خود
حرف میزد و با شادی خواص خود با قاصدک بازی میکرد تا با دست باد
به سرزمین آینده برود
قاصدکی که
وقتی یک نوجوان می دید اون را می گرفت با قاصدک از آرزو های شیرین
خود و برنامه هایی که برای خود برای آینده ساخته بود ویا وقتی قاصدک رو
می دید برای دوستانش و یا عزیزانش پیام سلام میفرستاد و قاصدک را با
آرزوهای با ارزش خود به دست باد می داد
قاصدکی که
وقتی یک جوان اون رو می دید با قلبی سرشار ازعشق اون را می گرفت و با
قاصدک ازغم تنهایی و ازعشق آسمانی که به معشوق خود حرف میزد وحرفهایی
که نتوانسته بود به عشقش بگوید ( چقدر دوسش دار و چقدر به اون نیاز داره ) را
در گوش قاصدک نجوا میکرد و با اشک چشمانش قاصدک رو بدقه می کرد و اون
رو به دست باد می سپرد
قاصدکی که
وقتی یک پیرمرد اون را می دید با قلبی شکسته و با زحمت اون را می گرفت
و از دوران شاد و شیرین جوانی و ازخاطرات خود و عشقش و لحظه هایی که با
معشوقش سپری می کرد تا به خوشبختی برسند با قاصدک حرف میزد و ازقاصدک
می خواست فریاد بزنه و به جوان ها بگوید
بزرگ ترین ثروت
همان لحظه هاهستند که در پی خوشبختی ثانیه ثانیه از دست میدن
ولی افسوس که توی این سرزمین تنهایی قاصدک فراموش شده
و خود دیگه نیاز به یک سنگ صبور داره !
یه روز که در سرزمینم قدم میزدم ناگهان صدای قاصدکی را شنیدم که ازغم تنهایی
دلش گرفته و دلش پر بود از حرفا و درد دهای مردم ولی گوش شنوایی پیدا نمی کرد
توی سرزمین من با درختی پیرو قدیمی صحبت و درد دل میکرد که گوشه ای از
درد دل های قاصدک را برای شما مسافرین سرزمینم مینویسم :
قاصدک خسته و تنها چنین گفت :.........
باید روزگاری را به سر آری
که دوست نداری
باید از دل افروزی
دل بر داری
که دوستش می داری
باید بهاران را در تصورها تماشا کنی
نه در سبزینه ی صحرای بهاری
نه در گل
نه در پرنده
باید با گذشته بدرود گوئی
حال نداشته باشی
اما بیندیشی به آینده
باید گرم ترین احساس را
نثار سردترین چهره ها کنی
باید خود را در اندیشه ها رها کنی
باید ابری سرگردان باشی
ودر سپیده دمان شنا کنی
باید نور ستارگان را به خانه بیاری...........!
حتی اگر دلت را
به منقار مرغ جگر خوار بسپاری !
وقت سفر رسیده
باد سیاه تو راهه
پرنده پر گشیده
که نا امیدی اومده
عشق از دلها سفر کرده
وقت سیاهی اومده
خورشید خانوم سفر کرده
شب اومده دوباره
قاصدک چنین ادامه داد :
باید بجنگم
می گفت باید نترسیم از غم و درد و ماتم
می گفت باید صبور باشیم که شب همیشگی نیست
پشت شبهای تاریک وقت نور و سفیدیست
یه دفه با صدای باد به خودم آمدم
ولی قاصدک همراه باد رفته بود
و من با چشمانی اشک بار
فریاد زدم :
قاصدک من کجا رفت ؟
درون همین باغ بود
حالا کجاست خدایا
عزیزانم شما میتوانید شعر و داستان های
قبلی را در آرشیو سرزمین تنهایی ها
و گالری کارت پوستار های نیما
مطاله کنید
سلام
سلام به همه ی جوانان سرزمین تنهایی ها
من نمی خوام نصیحت کنم و نمیخوام بگم که
قدر مامانامون رو بدونید ............
بهشون احترام بزاریم ...............
به حرفاشون گوش کنیم ..............
تنها همدم ما همین مامان های مهربون هستن
من نمی خوام بگم
ما بچه های سرزمین تنهایی ها وقتی قدر مامانمون رو میدونیم
که از دستشون میدیم ما همیشه روز مادر به شادی و نشاط فکر
می کنیم کاش یه ذره چشمامون رو باز می کردیم و در اطرافمون
بچه هایی رو می دیدیم که مامانشون رو از دست دادن ....
و حالا توی این روز عزیز یا یه گوشه ای تاریک نشستن یا بر تربت
پاک مادرگریه میکنن .........
کاش می رفتیم این بچه ها رو پیدا می کردیم و در غمشون شریک می شدیم
کاش این بچه ها رو می دیدیم و قدر مامان های خودمون رو بهتر می دونستیم
ای کاش ..........
ای کاش ..........
حال این شعر ها رو
تقدیم می کنم به مامان خودم و همه ی مامان های سرزمین تنهایی ها
( مادر ) چو می خندی .............
چو می خندی تو
می خندد گل خورشید
چو می خندی تو
صحرا می شود پر لاله و نرگس و می خواند قناری طلائی رنگ
چو می خندی تو
می رقصد در و دیوار
چو می خندی تو
غمم آرام می گیرد ، امیدم می شود بیدار
اگر بینی گاهی آهسته می گریم
مشو دلتنگ
که از دلتنگی و دوری تو ست
سرنوشت مادر دیدن غمها و شادی های فرزندش هست
چو فرزندش شود بیمار....!
چو فرزندش ببیند از کسی آزار....!
چو فرزندش ستمکاری کند بر خود و بیگانه .....!
بگرید مادرازغمها وشادی هایش
چون
دل مادر هست دریا
چو می خندی تو
دریا می شود پر از موج و مروارید
چو می خندی تو
می خندد گل خورشید
بیا مادر
نگاهم رو به گرمای نگاه خود نوازش کن
و دستم رو به نرمی در دست خود بگذار
و روشن کن چراغ قلب تاریک و سیاهم را
بیا مادر که می خواهم مثل کودکان برایم قصه گو باشی
ولی بگذار تا به تو بگویم ، کودکت راز چه چیزی رو نمی داند
و در آسانه ی هستی به دنبال چه میگردد
بیا ای همدم شب های تنهایی
ببین بال و پرم زخمی هست
توان پر زدن هم نیست
بیا فرزند خود را میان باغ رویا های شیرینت
شبیه غنچه ای سر در گریبان بگیر
که پرپر گشت ، و گلپری در کنارش نیست
مگه به من نگفتی :
همیشه عاشقانه با همه تاکن
غرورت رو به خاک انداز
و درمان دل بیمار مردمان باش
بگو مادر
چرا از شهر خودم آواره ام کردند
بیا در فصل سرد زندگی گرمای قلبم باش
بیا مادر که من محتاج آن مهرم که تنها در تو میبینم
خدایا خداوندا
هیچ وقت این نعمت آسمانی را از ما نگیر
و اگر هم یه روز گرفتی
به ما بچه های سرزمین تنهایی ها قدرت صبری آسمانی را بده
که این آرزوی پادشاه سرزمین تنهایی ها
و همه ی جوانان این سرزمین تنهایی ها است
آمین
عزیزانم شما میتوانید شعر و داستان های
قبلی را در آرشیو سرزمین تنهایی ها
و گالری کارت پوستار های نیما
مطاله کنید